ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید


پنج‌شنبه 23 خرداد 1392

عقش

 

دختري کنجکاو مي پرسيد:
ايها الناس عشق يعني چه؟
دختري گفت: اولش رويا
آخرش بازي است و بازيچه 
مادرش گفت: عشق يعني رنج
پينه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بي ادب! اين به تو نيامده است
رهروي گفت: کوچه اي بن بست
سالکي گفت: راه پر خم و پيچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عين و شين است و قاف، ديگر هيچ
دلبري گفت: شوخي لوسي است
تاجري گفت: عشق کيلو چند؟
مفلسي گفت: عشق پر کردن
شکم خالي زن و فرزند
شاعري گفت: يک کمي احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقي گفت: خانمان سوز است
بار سنگين عشق بر شانه 
شيخ گفتا:گناه بي بخشش
واعظي گفت: واژه بي معناست
زاهدي گفت: طوق شيطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضي شهر عشق را فرمود:
حد هشتاد تازيانه به پشت
جاهلي گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالي است
يعني آهنگ آن ز دور خوش است
ديگري گفت: از آن بپرهيزيد
يعني از دور کن بر آتش دست 
چون که بالا گرفت بحث و جدل
توي آن قيل و قال من ديدم
طفل معصوم با خودش مي گفت:
من فقط يک سوال پرسيدم