💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

یکشنبه 09 تیر 1392

درد واره ی من


درد های من
 
جامه نیستند
 
تا ز تن درآورم
 "
چامه و چکامه " نیستند
 
تا به " رشته ی سخن " در آورم
 
نعره نیستند
 
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
 
درد مردم زمانه است
 
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
 
مردمی که نامهایشان
 
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
 
درد می کند
 
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
 
درد می کند
 
انحنای روح من
 
شانه های خسته ی غرور من
 
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
 
بازوان حس شاعرانه ام
 
زخم خورده است
 
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
 
دردهای آشنا
 
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
 
در دلم نوشته است
 
دست سرنوشت
 
خون درد را
 
با گلم سرشته است
 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
 
رنگ و بوی غنچه ی دل است
 
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
 
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
 
درد گفته است
 
درد هم شنفته است
 
پس در این میانه من
 
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
 
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 





یکشنبه 09 تیر 1392

بانو . عشقت ب من آموخت


 


عشقت اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌
و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازد!
زنی‌ که‌ میان‌ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکی‌ بگریم‌ُ
او تکه‌ تکه‌هایم‌ را چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آورَد!

عشقت‌ بدترین‌ عادات‌ را به‌ من‌ آموخت‌! بانوی‌ من‌!
به‌ من‌ آموخت‌ شبانه‌ هزار بار فال‌ قهوه‌ بگیرم‌،
دست‌ به‌ دامن‌ جادو شوم‌ُ با فال‌گیرها بجوشم‌!

عشقت‌ مَرا به‌ شهرِ اندوه‌ برد! ـ بانوی‌ من‌! ـ
و من‌ از آن‌ پیش‌تر هرگز به‌ آن‌ شهر نرفته‌ بودم‌!
نمی‌دانستم‌ اشک‌ها کسی‌ هستند
و انسان‌ ـ بی‌اندوه‌ ـ تنها سایه‌یی‌ از انسان‌ است‌!

عشقت‌ به‌ من‌ آموخت‌ تو را در همه‌ چیزی‌ جست‌ُجو کنم‌
و دوست‌ بدارم‌ درخت‌ عریان‌ زمستان‌ را،
برگ‌های‌ خشک‌ خزان‌ را و باد را و باران‌ را
و کافه‌ی‌ کوچکی‌ را که‌ عصرها در آن‌ قهوه‌ می‌نوشیدیم‌!

عشقت‌ پناه‌ بُردن‌ به‌ کافه‌ها را به‌ من‌ آموخت‌
و پناه‌ بُردن‌ به‌ هُتل‌های‌ بی‌نام‌ُ کلیساهای‌ گُم‌نام‌ را!

عشقت‌ مَرا آموخت‌
که‌ اندوه‌ غربتیان‌ در شب‌ چند برابر می‌شود!
به‌ من‌ آموخت‌ بیروت‌ را چونان‌ زنی‌ بشناسم‌، ظالم‌ُ هوس‌انگیز
که‌ هر غروب‌ زیباترین‌ جامه‌هایش‌ را می‌پوشَد،
بر سینه‌اش‌ عطر می‌پاشد
تا به‌ دیدارِ ماهی‌گیران‌ُ شاه‌زاده‌ها برود!


عشقت‌ اندوه‌ را به‌ من‌ آموخت‌
و من‌ قرن‌ها در انتظارِ زنی‌ بودم‌ که‌ اندوهگینم‌ سازد!
زنی‌ که‌ میان‌ بازوانش‌ چونان‌ گنجشکی‌ بگریم‌ُ
او تکه‌ تکه‌هایم‌ را
چون‌ پاره‌های‌ بلوری‌ شکسته‌ گِرد آورَد!

 

 

 





جمعه 31 خرداد 1392

here and now


here and now

i promise to love faithfully

you are all i need

here and now

i vow to be one with thee

your love is all i need

say yeah

when i look in your eyes there i see

all that a love should really be

and i need you more  and more each day

nothing can take your love away

more than i dare  to dream

i need you

here and now

i promise to love faithfully





جمعه 31 خرداد 1392

شیرین

 

 

تيشه ام را آورده ام تو بگو كدام كوه...

.
.
.
.

فقط كمى " شيرين " باش...

 

 





جمعه 31 خرداد 1392

ای پسر


دختری با پسری رابطه را تمام میکند ولی پسر میداند که دختر ضعیفتر از اوست

او را تهدید میکند ابرویش را پیش دوسـتانش میبرد

یک سوال دارم از این پسرها

لیاقتت چی بود؟

لیاقتت دختری بود که ازت میلیونی بکند و آخر تو را تمسخر کند و برود؟

لیاقتت دختری بود که کمتر از رستوران البرز به حساب تو غذا نخورد؟

"خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند"

بابا تو زرنگ تو قوی تو جنگ جو . تو ... .


برو و بدون روزی جواب میدهی که به نا حق پاکی را آلوده کردی اشکش را به ناحق جاری کردی و بدتر از اینها با آبروی یک دختر بازی کردی

دست های بازی بعد هفت دست عوض میشود و آن وقت تو خواهی بود که دو برابر برد هایت پس خواهی داد





جمعه 31 خرداد 1392

اشاره

 

 

 

 

 

 

وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم

به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر

 

 

به طرف خودمان بر گشته اند . . .





جمعه 31 خرداد 1392

قطعه گمشده

 

 

 

 

متن ادامه مطلب فوق العاده قشنگه حتما بخونیدش





جمعه 31 خرداد 1392

اینگونه نیست آیا ؟

 

 

 يکي محبت مي کنه و يکي ناز مي کنه ! اوني که ناز مي کنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست

 





جمعه 31 خرداد 1392

iphone 5

 


نمیدونم مردم چطور با آیفون میرن تو اینترنت

من که هرچی دکمه ش رو میزنم فقط در باز میشه





جمعه 31 خرداد 1392

تصور کن تصور کردنش هم سخته

 


تصوير كنين دخترا برن جبهه جنگ.
.
.
.
.
.
.
.
كتي؛ اون دشمن را تير بارون كن ، نه حيفه
خوشكله دلم نمياد بكشمش؛ نميخوام!
سارا؛ اون پسره رو بمباران كن، نه شبيه بي افمه
نميتوانم بكشمش!
... نسترن تفنگ ها رو پركن؛ باشه يه لحظه وايسا
موها مو ببندم!
نيلو خشاب ها رو بيار ؛آه يه سوسك داره رو خشابا
را ميره
صدف ؛ اون پسره را بكش واي نه نميتوانم خون
ببينم!
سوسن هفتيرا رو پر كن اه ديدين چي شد ناخنم
شكست!
صفا فردا ميخوايم بريم خط مقدم؛ حالا من چي بپوشم؟