💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

Warning: Unknown: write failed: No space left on device (28) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/var/customers/tmp/loxblog/) in Unknown on line 0

پنج‌شنبه 17 مرداد 1392

شرلوک

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...
" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.




پنج‌شنبه 17 مرداد 1392

...........

سلام سلام

اینقد دوران دانشحویی کپی پیست کردم

الان ک میخوام حرف دل خودم بنویسم دنبالش میگردم تو اینترنت ک بردارم

کپی کنم اینجا....اینم عواقب کپی پیست




پنج‌شنبه 10 مرداد 1392

عشاق

 

چرا دیگه جوابمو نمیدی؟ اینقدر ازم بدت میومد؟
ما که باهم خوب بودیم
یهو چی شد! لااقل دلیلش رو بهم بگو
یعنی اون گوشه های دلت هم هیچ جایی واسه من نیست؟
هیچی نمیخوای بگی؟ دلم خیلی تنگ شده برات
بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی نداره
همش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنم
تو رو خدا یه چیزی بگو. گوشیت هم که خاموشه
دارم دیوونه میشم. لااقل یه فحشی بد و بیراهی چیزی بده بهم
سکوتت واقعا آزار دهندست
دارم خاطره هامونو مرور میکنم.

از این میترسیدی یه روز تنهات بزارم.
گفتی بدون من زندگی برات معنی نداره
اشکاتو پاک کردم. بغلت کردمو آروم در گوشت گفتم
تو خود منی. هیچوقت خودمو تنها نمیزارم
قول میدم هیچوقت ترکت نکنم.
مگه روزی که روحم جسممو ترک کرده باشه
من سر قولم وایستادم. هنوز هستم. ولی تو چی.
زندگیت بدون من معنی پیدا کرده آره؟
لعنتی چرا اینکارو باهام میکنی؟ لذت میبری از اینکه حرفامو میخونی؟
زجر کشیدنمو میبینی و هیچی نمیگی؟
چرا لااقل یه چیزی نمیگی که بفهمم تو زندگیت دیگه هیچ جایی ندارم؟
چرا یه چیزی نمیگی که برم گورمو گم کنم؟
چرا آخه؟ مگه من باهات چیکار کردم؟
چرا حداقل باهام خداحافظی نمیکنی؟
یعنی حقم از این رابطه یه خداحافظی خشک و خالی هم نبود؟
دوست داری نفرینت کنم؟ دوست داری از خدا برات بد بخوام؟
دلم نمیزاره که واست غم و بدی بخوام. من دوستت دارم
تک تک لحظه هایی که کنارت بودم رو دوس دارم.
همشونو هر روز و هر شب تو آغوش میگیرم و مرور میکنم
با همونا زندگی میکنم. به همونا دل خوش میکنم
تو هم برو با کسی که فکر میکنی بیشتر از من میخوادت
با کسی که فکر میکنی بیشتر از من کنارش شادی
فقط بدون یکی هست که بهت فکر میکنه و هر لحظه برات آروزی خوشبختی میکنه
از خدا هم میخوام آه دلمو نشنیده و اشک چشمامو ندید بگیره
ازش میخوام جای من هواتو داشته باشه
خیلی دوستت دارم
خیلی
مواظب خودت باش...

 




چهارشنبه 09 مرداد 1392

اصفهان

 

کالسکه چیست ؟

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

واژه ایست که یک اصفهانی هنگام دیدن میوه کال میگوید   

    




چهارشنبه 09 مرداد 1392

مرگم نزدیک است

 

 

 

 

ﺑـﺎﻻﺧــﺮﻩ ﯾﮑـ ﺭﻭﺯ ﺑـﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﻢ میرسمﺩﺭ ﺻـﻒ ﺍﻭل نماز ﺟﻠـﻮﺗـﺮ ﺍﺯ ﭘﯿـش نمـﺎﺯﻡوَ ﻫـﻤـﻪ ﺑﻪ ﻣـﻦ ﺍﻗﺘــﺪﺍ ﺧـﻮﺍﻫﻨـﺪ ﮐـﺮﺩ ...نَﻤـﺎﺯ ﮐِﻪ ﺗـﻤﺎﻡ ﺷـﻮﺩ ﻫـﻤﻩ ﺑﻪ سمت ـ ﻣـﻦ ﺧﻮﺍﻫﻨـﺪ ﺁﻣـﺪ... ﭼﻘـﺪﺭ ﻋـﺰﯾـﺰ ﺧـﻮﺍهم شدﺑـﻌـﺪ ﺍز ﭼﻨــﺪ ﻗـﺪﻡ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨـﺪﮐﺴﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﻧـﺪ :ﺑـﻠﻨـﺪ ﺑــﮕــﻮ ﻻ ﺍِﻟـﻪ ﺍِﻟَﺎ ﺍﻟﻠّﻪ   

 

 

 




سه‌شنبه 08 مرداد 1392

برو

 

ماندن همیشه خوب نیست...

رفتن هم همیشه بد نیست...

گاهی رفتن بهتر است.

گاهی باید رفت...

باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...

اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...

اگر بروی شاید با دل پـُــر بروی و اگر بمانی با دستِ خالی خواهی ماند...

گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود بُرد...مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...

و آنچه ماندنیست را جا گذاشت،...مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...

برو و بگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود ...

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش؛

از شکستن سکوت آسانتر باشد...

عشقت را بردار و برو...

خــــــــــوب برو...زیبــــــــــــا برو .




یکشنبه 06 مرداد 1392

لذت ببریم ؟

 

لذتهای کوچک زندگی:

 

۱- وقتی ی نینی عطسه میکنه

۲- وقتی به کافه چی میگی همون همیشگی

۳- وقتی راننده تاکسی به خاطر تو ی ترانه رو دوباره پخش میکنه

۴- لیسیدن انگشت های پفکی

۵- جلو نشستن توی تاکسی

۶- صورتو خیس کنی و نسیم بهش بخوره

۷- وقتی سوتی میدی کسی حواسش نیست

۸-وقتی خط خطی های هم کلاسیتو توی کتابای قدیمی پیدا میکنی

۹-اولین کسی ک شعر هاتو لایک میکنه همونی باشه ک به خاطرش دست به قلم شدی

۱۰- حواست نیست که روزه ای و ی پرس چلو کباب با دلستر یخ بخوری .

 




شنبه 05 مرداد 1392

دیدار

 

 

 

امروز 5 / 5 / 1392

 

یعنی میشه

5 / 5 / 1395

 

رو ببینیم ؟

 

 




جمعه 04 مرداد 1392

سوتی

این سوتی های ایرانی را ببینید و فقط بخندید




جمعه 04 مرداد 1392

اندر حکایت ایرانیان امروزی

در داستانهای قدیمی آورده اند که، روزی خداوند فرشته ای از فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن