💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

جمعه 08 آذر 1392

میدرخشن ؟

 

بعضیا رو از دور ک میبینی میدرخشند

جلو ک میان

میبینی درخششون مال خورده شیشه هاشون بوده

 




جمعه 08 آذر 1392

تا بوده همین بوده

 

افتاده درختی ک ب خود میبالید

از داغ تبر ب خاک غم مینالید

گفتم چ کسی ب ریشه ات زد

گفتا آنکس ک ب زیر سایه ام میخوابید

 




جمعه 08 آذر 1392

تامل کن

 

برای جلوگیری از "پس رفت" پس باید رفت

 

هر چاله ای . چاره ای ب من آموخت

 




جمعه 08 آذر 1392

بسلامتی

ب سلامتی رفیقایی ک

وقتی باهاشونیم نخورده مستیم

وقتی کنارشونیم از دل و جون هستیم

وقتی ناراحتیم دل ب حرفشون بستیم

وقتی هستن ب عشقشون هستیم




جمعه 08 آذر 1392

خسرو شکیبایی

 

برای زیبا زندگی کردن

کوتاهی عمر را بهانه نکن

عمر کوتاه نیست

ما کوتاهی میکنیم

 




جمعه 08 آذر 1392

دل میسوزونی ؟

 

یکی دلش واسه ماهی گیر میسوزه

یکی واسه ماهی

اما

هیچ کس واسه تویی ک سر قلاب بسته شدی دل نمیسوزونه

 




جمعه 08 آذر 1392

پیله نشو

 

ب بعضی ها پیله نشوید

حس پروانه شدن میگیرند

بعضی از این کرم های خاکی

 




جمعه 08 آذر 1392

مورد داشتیم

 

مورد داشتیم ترم اولی پسر اومده اما دختر فارغ التحصیل شده

از بس ابرو برداشته و کمال همنشین بهش اثر کرده

 




جمعه 01 آذر 1392

کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند.

لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.

میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!




جمعه 01 آذر 1392

مورد داشتیم

مورد داشتیم

 

دختره پشت کوله پشتی دانشگاهش نوشته :

عاقبت شوهر نکردن